برای پسرم
خاطرات محمدمهدی
قالب وبلاگ

دیشب رفته بودیم خونه عمو مهدیار دوست بابا.راستش  وقتی عمو زنگ زد که برای شام دعوتمون کنه بابا صریحاً دعوتشو رد کرد و علت رد کردنش هم شخص شما بودید.بابا می گفت شلوغ میکنی و زشته. یکساعت بعد عمو مجید زنگ زد و اصرار که باید بیایید و اگه شما نرید ما هم نمیریم و قول داد که شما شلوغ نمیکنی و قول گرفتیم که اگه شلوغ کردی اجازه بدن ما زودتر از بقیه بلند شیم. خلاصه اینکه ماهم به این مهمانی رفتیم و چه خوب شد که رفتیم.سه تا بچه اونجا بودند علی و حامد پسرهای عمو مهدیار و سارا دختر عمو مجید و تو چه خوب با اونها بازی می کردی ، با اینکه سارا و علی از تو سه چهار سالی بزرگتر بودند و من و بابا چه لذتی از بزرگ شدن تولبخندالبته هراز چندگاهی سراغ حامد کوچولوی یکساله میرفتی و وای بزار دیگه نگم که چیکارش میکردی!

شب وقتی برگشتیم خونه از شدت خستگی سریع خوابت برد و من چقدر حال کردم که زود خوابیدی(ساعت یک نصف شب) قبل خواب مدام آواز میخوندی فکر کنم تو هم خیلی خوشحال بودی که یک دل سیر با دوستات و اسباب بازی های علی بازی کرده بودی

راستی یادم رفت بگم من بقدری برای رفتن به مهمانی عجله کرده بودم که یادم رفته بود موهاتو شانه کنم بابا هم که اصرار داشت باید موهات مرتب باشه تا خونه عمو هرجا مغازه دید و کیوسک روزنامه فروشی ماشینو نگه داشت و پیاده شد ولی دریغ از شانه!بنظر من که وضعیت موهات مرتب بود و بابا وسواس بخرج میداد لبخند

[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱/٧ ] [ ۸:٠٩ ‎ق.ظ ] [ سمیه سادات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رسول اکرم(ص): اکرموا اولادکم و احسنوا آدابهم یغفرلکم: فرزندان خود را گرامی دارید و آنان را خوب تربیت کنید تا آمرزیده شوید. بحارالانوار ج101 ص95 ------------ من، اینجا، صرفاً خاطرات شیرین محمدمهدی رو ثبت میکنم تا امروز بر لبان دوستانم و فردا بر لبان محمدمهدی لبخندی بنشانم ان شاءالله ------------------------- تولد محمدمهدی: 1388/7/28.....................تولد خواهر محمدمهدی(فاطمه خانوم):1393/3/11