برای پسرم
خاطرات محمدمهدی
قالب وبلاگ

علیرغم اینکه خیلی به راه رفتن و دویدن علاقه داشتی چندروزی بود که تن به اینکار نمیدادی و مدام بغل میخواستی من و بابا هم شاکی بودیم که چه پسر تنبلی شدی تا اینکه بردیمت پارک . اونجا هم  حاضر نشدی راه بری و با زبان بی زبانی التماس بابا کردی که بغلت کنه این موضوع جرقه ای شد تو ذهن من که نکنه مشکلی وجود داره آخه عاشق بازی تو پارک بودی. آره تازه فهممیده بودم کفشهات کوچیک شده و اذیتت میکرد. خدا میدونه که خیلی غصه خوردم که چرا زودتر نفهمیدم و نمیدونم چقدر زجر کشیده بودی بابا هم مثل من عمیقاً ناراحت شده بود لذا در اولین فرصت بردیمت کفش فروشی که کاش .... خودت حدس بزن که چی میخواستم بگملبخندمغازه کن فیکون شده بود هرچی کفش دم دستت رسیده بود رو زمین ولو بود و امتحانش کرده بودی وقتی بابا بغلت میکرد که جلوی شیطونیتو بگیره با زور و زحمت خودتو به زمین میرسوندی و دوباره از اول کفشهارو زمین ولو میکردی و من که اولین بار بود کفش خریدن برای تو رو تجربه میکردم خیلی لذت میبردم و اصلاً اینگار اینهمه شیطونی و خرابکاری رو نمیدیدم.همونجا کفشهای جدید و پات کردیم و تو چه آزادانه و سبکبال مسیر مغازه تا ماشین که فاصله زیادی هم بود طی کردی

الان که باز یاد درد پاهات افتادم غمم گرفت

[ شنبه ۱۳٩٠/۱/٢٠ ] [ ٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ سمیه سادات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رسول اکرم(ص): اکرموا اولادکم و احسنوا آدابهم یغفرلکم: فرزندان خود را گرامی دارید و آنان را خوب تربیت کنید تا آمرزیده شوید. بحارالانوار ج101 ص95 ------------ من، اینجا، صرفاً خاطرات شیرین محمدمهدی رو ثبت میکنم تا امروز بر لبان دوستانم و فردا بر لبان محمدمهدی لبخندی بنشانم ان شاءالله ------------------------- تولد محمدمهدی: 1388/7/28.....................تولد خواهر محمدمهدی(فاطمه خانوم):1393/3/11