برای پسرم
خاطرات محمدمهدی
قالب وبلاگ

دیروز از صبح تا عصر خونه بودی و به عبارتی ددر نرفته بودی آخه بابا حسابی سرما خورده بود .خلاصه عصر بابا به هوای اینکه بره دکتر مارو گذاشت خونه مامان جونی و رفت. چشم هیچ مادری روز بد نبینه همینکه پامون به داخل خونه رسید چنان نعره ای زدی که از وحشت کم مونده بود اهل خونه سکته کنند:ظاهراً بهت خیلی بر خورده بود که چرا از خونه به خونه آوردیمتو پارکی ددری و جای جدیدی نبردیمت. خلاصه نگذاشتی بشینم که دوباره برگشتیم از دایی توپ گرفتیمو رفتیم کوچه کلی فوتبال و بدو بدو. بدی ماجرا اینجا بود که توپ گرامی رفت زیر ماشین همسایه . هرکاری کردیم بیرون نیومد تو هم کوتاه نمیومدی و پا تو یک کفش کرده بودی که باید درش بیاریم .اونجا بود که آرزو کردم کاش میتونستی حرف بزنی و حرف بفهمی تا دو کلام مردونه باهات حرف بزنم و بگم مادر من نمیتونم توپو از زیر ماشین دربیارمناراحت اما همون لحظه کاری کردی که گل از گلم شکفت :تو اوج ناامیدی بودم که دیدم با یک چوب نسبتاً بلند نسبت به سنت داری میای چوبو از لای درختای روبروی خونه مامان جونی پیدا کرده بودی .چوب برای تو بزرگ بود اما برای درآوردن توپ بی کاربرد. با زحمت و هن هن کنان اونو زیر ماشین میفرستادی و من غرق لذت و تماشا از این تلاش و فکر بچه گانه ت .برام جالب بود که چطور استفاده ازچوب به ذهنت خوردهتعجبآخرسر چوب دزدگیر ماشینو به صدا درآورد و صاحبشو به خیابون کشوند لبخند.خیلی ذوق کرده بودی هم از دیدن توپ هم از صدای دزدگیر ماشین که فکر کنم اولین بار بود اینطور از نزدیک لمسش می کردی

دلم میخواد با تمام توان فریاد بزنم دوست دارم پسر نازنینم 

[ یکشنبه ۱۳٩٠/٢/۱۸ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ سمیه سادات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رسول اکرم(ص): اکرموا اولادکم و احسنوا آدابهم یغفرلکم: فرزندان خود را گرامی دارید و آنان را خوب تربیت کنید تا آمرزیده شوید. بحارالانوار ج101 ص95 ------------ من، اینجا، صرفاً خاطرات شیرین محمدمهدی رو ثبت میکنم تا امروز بر لبان دوستانم و فردا بر لبان محمدمهدی لبخندی بنشانم ان شاءالله ------------------------- تولد محمدمهدی: 1388/7/28.....................تولد خواهر محمدمهدی(فاطمه خانوم):1393/3/11