برای پسرم
خاطرات محمدمهدی
قالب وبلاگ

٨ اردیبهشت :با یک تصمیم سریع  عازم شراز شدیم. چون برای سفر برنامه ریزی نشده بود لذا بلیط هم تهیه نکرده بودیم.تو فرودگاه سه چهار ساعتی معطل شدیم تا بتونیم برای ساعت ٢١ بلیط بگیریم خیلی آتیش سوزوندی مدام به همه قسمتها سرک میکشیدی و من هم دنبالت. به وسایل مسافرها دست میزدی و خلاصه کلی از این کارها البته تو صورت کسی از حیث کارهای تو نارضایتی نمیدیدم. بنظرم مردم ایران خیلی بچه دوست هستند البته تو هم دلشونو با لبخندهای شیرین و اداهای بامزه ت به دست میاوردی طوریکه بعضی ها حتی از شیطونیهات استقبال می کردند. وقتی رسیدیم شیراز که دیگه خیلی دیروقت بود و بابا دیگه راضی نشد خونه دوستش بریم.تو اتاق هتل بقدری از جای جدید به شعف اومده بودی که از رو تخت پیاده میشدی و دوباره از ما میخواستی که بلندت کنیم و رو تخت بگذاریمت. خیلی خسته شده بودیم تو هم ول کن بازی و شیطونی نبودی غذا هم نمیخوردی و بیشتر بمن حرص میدادی.آخرش با یک جیغ بلند من ترسیدی ، آروم گرفتی و خوابیدی.

٩ اردیبهشت:بعد خوردن صبحانه و دادن غذا به تو البته با اعمال شاقه با ماشینی که بابا برای راحتی ما به صورت دربست در اختیار گرفته بود رفتیم. اول باغ...... همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه چشم جنابعالی به آبهای جاری از جویهای موجود در باغ افتاد دیگه خدا رو بندگی نمیکردی و یکسره تو آب بودی .هم خوشمون میومد از کارهات و عکس میگرفتیم و هم می ترسیدم که نکنه سرما بخوری آخه آبها سرد بودند. خلاصه با گریه  که چه عرض کنم با شیون و فریاد از باغ بیرون کشیدیمت و به سمت حافظیه رفتیم.. اونجا هم همین بساط بود باورم نمیشد بعد سالها برای اولین بار شیراز رفته بودم و حافظیه ولی به خاطر شیطونیها و آب بازیهای تو نمیتونستم اونطور که دلم بخواد استفاده ببرم و لذت.تو هم هیچی نمیخوردی چون شیطونی بهت اجازه خوردن نمیداد شایدم بهمین علت بیشتر شده بود شیطونیات. خلاصه بعد حافظیه رفتیم آرامگاه سعدی که اونجا هم بدتر از جای قبل بود و با گریه از حوض و اب و از کل آرامگاه بیرون کشیدیمت. دیگه حاضر نبودم غبر از هتل جای دیگه برم.بمحض رسیدن به هتل از رستوران سوپ گرفتیم و به زور بهت دادیم. دیگه بابا هم راضی شده بود خونه دوستش بریم. حس میکردیم اونجا تو راحت تر غذا میخوری و ارامشت هم بیشتره. خلاصه بعد نهار رفتیم به سمت مرودشت

 

خونه عمو خلیلی برای یک ربع ساعت غریبی کردی اما بعدش میوه های رو میز وسط اتاق بودند و لیوانهای شربت رو اپن اشپزخانه قرار گرفتن تا از شکستن مصون بمونن. اونروز عصر خیلی خوش گذشت تخت جمشید حالا دیگه کسی بو که با تو باشه و مراقبت تا من و بابا هم بتونیم استراحتی داشته باشیم و استفاده ای از جاهای دیدنی

 

شب خیلی دیرخوابیدی با اینکه روز سخت و پرکاری رو گذرونده بودی و کلی شیرین کاری کرده بودی.طوری خوابیدی که تا صبخ اخ هم نگفتی

١٠اردیبشت:نزدیکای ظهر عازم بهشت گمشده شدیم جای خیلی قشنگی بود. آبشار و جنگل و تو سرمست از طبیعت یکسره آب بازی کردی البته با کنترلهای شدید بابا و البته به لطف عمو و خانواده ش که مشوقان اصلیت بودند خوب هم غذا خوردی و دوباره شب بخاطر نبود گهواره خیلی دیر خوابیدی و تا صبح آروم گرفتی

 

١١اردیبشت:با عمو به شیراز حرکت کردیم نمیدونم چرا کمی نادنج بودی و یکسره بهونه میگرفتی البته تو شیراز دیگه این حالتو نداشتی.متأسفانه زیارت شاهچراغ نصیبن نشد چون خوابیده بودی و ما تورو پیش عمو گذاشتیم و خودمون به زیارت رفتیم .امه مکانهای بعدی رو مثل بازار وکیل و مسجد(.......)و با هم دیدیدیم.تو بازار عمو برات یک توپ خیلی قشنگ خرید.خدات داده بود :توپ بازی و البته هرجا هم که آب بود آب بازی

نهارو هم به دعوت عمو تو رستوران شاطر عباس که خیلی جای خوبی بود خوردیم(یک ذره هم اوجا شیطونی کردی و کلی هم سوپ خوردی) و بعد نهار عازم فرودگاه شدیم.اینبار خیلی سریع تو هواپیما نشستیم. وای که چقدر دلت میخواست طول هواپیمارو طی کنی اما مهماندارها اجازه ندادن اونام برای بدست آوردن دلت میخواستن ببرنت تو کابین خلبان که نرفتی و البته بهت کلی کادو و جلیزه دادن طوریکه موقع بلند شدن و نشستن هواپیما حسابی باهاشون سرگرم شدی.تو هواپیما با مسافرای کناری و پشت سرمون حسابی رفیق شده بودی و خلاصه خیلی خوش گذشت. خیلی زیاد

 

 

فکر میکنم تو این سفر که اولین سفر سه نفره ما بود خیلی تجربه ها رو هر سه نفرمون مخصوصاً شما آقای گل کسب کردید

باید از عمو و خانواده ش هم حسابی تشکر کنیم که نقش و تأثیر زیادی تو بهبود سفر و خوش گذشتن بمارو داشتن

[ شنبه ۱۳٩٠/٢/٢٤ ] [ ۸:٤٢ ‎ق.ظ ] [ سمیه سادات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رسول اکرم(ص): اکرموا اولادکم و احسنوا آدابهم یغفرلکم: فرزندان خود را گرامی دارید و آنان را خوب تربیت کنید تا آمرزیده شوید. بحارالانوار ج101 ص95 ------------ من، اینجا، صرفاً خاطرات شیرین محمدمهدی رو ثبت میکنم تا امروز بر لبان دوستانم و فردا بر لبان محمدمهدی لبخندی بنشانم ان شاءالله ------------------------- تولد محمدمهدی: 1388/7/28.....................تولد خواهر محمدمهدی(فاطمه خانوم):1393/3/11