برای پسرم
خاطرات محمدمهدی
قالب وبلاگ

چند روزه که شمشیر پلاستیکیتو پیدا کردی و دمار از روزگار من درآوردی. زمانیکه (9 ماهگی)شمشیرو برات خریدم خیلی نمیتونستی باهاش بازی کنی و بهش توجهی نشون نمیدادی منم از بین اسباب بازی هات جمعش کرده بودم. اما حالا که بزرگتر شدی و یکجورایی با کاربردش آشناتر شدی خیلی سر ذوق میاردت. اما یک بدی هم داره اونم اینه که باهاش یکسره منو میزنی و اونم بی مهابا البته تو بازی شمشیر بازی که راه انداختی !ولی خب منکه دلم نمیاد بزنمت پس نتیجه این میشه که کتک خورت میشم و تو هم کلی ذوق میکنی از اینکه  غلبه بر مامان داشتیشیطان

دیشب اتفاق بدی افتاد . حین شمشیر بازی نمیدونم چی شد که وقتی شمشیرو به پات زدم خیلی محکم خورد بهت با اینکه همچین قصدی نداشتم ولی با ضربت خورد به پات. خیلی دردت گرفته بود اما چنان بهت زده از این رفتار من شده بودی که گریه هم نمیکردی بلکه همینطور هاج و واج منو نگاه میکردی و آخر سر به بغل بابا پناه بردی. خیلی ناراحت شده بودم.ناراحتآخه ضربه خیلی محکم بود. تو هم دیگه تا موقع خواب سراغ شمشیر نرفتی

نکته جالبش اینه که بعد یک مدت نسبتاً طولانی که بغلت کردم و گفتم:مامان پات درد گرفت؟ با اینکه دیگه دردت نمیومد و ماجرا از نظرت تموم شده بود چون دوباره به حالت عادی و بازی برگشته بودی شروع کردی به الکی گریه کردن:دستتو گذاشتی رو چشمت و اووووووم اووووووم  کردی. خندهباید اون لحظه چیکار میکردم؟حسابی چلوندمت . توهم که از چلونده شدن بدت نمیادخوشمزه

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٦ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ سمیه سادات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رسول اکرم(ص): اکرموا اولادکم و احسنوا آدابهم یغفرلکم: فرزندان خود را گرامی دارید و آنان را خوب تربیت کنید تا آمرزیده شوید. بحارالانوار ج101 ص95 ------------ من، اینجا، صرفاً خاطرات شیرین محمدمهدی رو ثبت میکنم تا امروز بر لبان دوستانم و فردا بر لبان محمدمهدی لبخندی بنشانم ان شاءالله ------------------------- تولد محمدمهدی: 1388/7/28.....................تولد خواهر محمدمهدی(فاطمه خانوم):1393/3/11