برای پسرم
خاطرات محمدمهدی
قالب وبلاگ

دیروز وقتی خونه مامان جونی رسیدم تا ببرمت خونه خودمون. مامان جونی گفت:سمیه میدونی چی شده و اشاره کرد که به تو نگاه کنم.منم با هیجان و مشتاق از شنیدن یک دسته گل جدید از پسرم گفتم چی شده؟ مامان جونی جواب داد:محمد مهدیا یک مرد خدایی شده . بلافاصله بعد تموم شدن حرف مامان جونی دستاتو به سمت صورتت آوردی و قنوت گرفتی.خنده

 دیگه اینکار تا آخر شب شده بود بازی من و بابا. تا میگفتیم محمد مهدی مرد خدایی شده قنوت میگرفتی و کلی مارو به هیجان مینداختی. فکر کنم امروز و روزهای دیگه هم همین بساطو داشته باشیم.

توضیح بدم که به نظر من و بابا و البته مامان جونی و خاله ها شما آقا واقعاَ مرد خدایی هستید. علتشم اینه که1- هر شب پا به پای من و بابا نماز میخونی چه نماز خوندنی. دو سه روزی هم هست که قبل از نماز خوندن با اصرار از ما میخوای تا ببریمت دم شیر آب و  وضو بگیری(خیلی قشنگ وضو میگیری جوری که من از وضو گرفتن خودم یکجورایی خجالت میکشم. طولانی و همراه با ذکر.چندین بارهمزمان هر دو پاتو مس میکشی  بعد دستاتو مثل ما از آرنج به پایین و آخر سر هم سرتو از پشت سرت تا پیشونی مس میکشی.اینم بگم که بدون آب هم پیش اومده که دقیقاَ همینطور وضو گرفتی) 2-به محض اینکه برات آهنگ مداحی یا قرآن میزاریم شروع میکنی به سینه زدن و یک کاره با مزه دیگه کردن:هر دو دستو میزاری رو صورتت و الکی و با صدا گریه میکنی. خلاصه ش ماجراها داریم ما با این مرد خداییلبخند

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٧ ] [ ۸:٠٤ ‎ق.ظ ] [ سمیه سادات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رسول اکرم(ص): اکرموا اولادکم و احسنوا آدابهم یغفرلکم: فرزندان خود را گرامی دارید و آنان را خوب تربیت کنید تا آمرزیده شوید. بحارالانوار ج101 ص95 ------------ من، اینجا، صرفاً خاطرات شیرین محمدمهدی رو ثبت میکنم تا امروز بر لبان دوستانم و فردا بر لبان محمدمهدی لبخندی بنشانم ان شاءالله ------------------------- تولد محمدمهدی: 1388/7/28.....................تولد خواهر محمدمهدی(فاطمه خانوم):1393/3/11