برای پسرم
خاطرات محمدمهدی
قالب وبلاگ

بعضی رفتارهات واقعاً من و بابا رو به وجد میارنخنده.نمونه ش همین نظم و علاقه ت به جمع کردن وسایلات خصوصاً وقتیکه میخواهیم از خونه ای که توش مهمان بودیم برگردیم خونه خودمون. حالا بماند که بقیه به این رفتار مامان و بابا پسندانه ت مال جمع کنی میگن نه نظم و انضباطناراحت

نمونه بارز این رفتارت همین چند وقت پیش بود که به نظر من اوج نظم و شدت علاقه ت به جمع کردن وسایلاتو نشون میداد.

ماجرا از این قرار بود که وقتی آخر شب میخواستیم از خونه بابا جونی برگردیم خونه خودمون ،طبق معمول ساکتو از اتاق آوردم وسط حال تا هرچی از وسایلات تو خونه شون بود جمع کنم که مبادا چیزی جا بمونه و به دردسر بیندازدمون. تا ساکو زمین گذاشتم بدو بدو رفتی از داخل اتاق لباس جدیدتو که عمو مرتضی از کیش برات آورده بود برداشتی و آوردی گذاشتی توی ساک(باورم نمیشد بعد چند ساعتی که از گرفتن هدیه ت میگذشت یادت مونده و حواست بهش بوده باشه آخه تو هنوز دو سالت هم نشده)بعد لباس بدو بدو رفتی توپتو برداشتی و داخل ساک گذاشتی و بعد هم شیر خشک و شیشه شیرتو.  همه هاج و واج نظاره گر کارهات بودند .بعد گذاشتن هر کدوم از وسایلها داخل ساک با صدای بلند میگفتی آهان آهانقهقهه.توضیح بدم که این عبارت تکه کلام توست هرچند که هنوز نمیتونی خوب صحبت کنی و فقط کلمات رو اونهم نادرست و نصف نیمه ادا میکنی.خلاصه ش بعد جمع کردن ، بابا جونی بغلت کرد که تا دم ماشین بیاردت(بابا جونی همیشه زحمت بغل کردنتو وقتی میخواهیم از خونه شون بریم تقبل میکنهبغل). هنوز به در خونه نرسیده بودید که چنان خودتو ناغافل از بغلش پرت کردی که بنده خدا ترسید. به سرعت برگشتی و داخل خونه شدی .فکر کن چرا این کارو کردی؟یادت افتاده بود که کفشهاتو  برنداشتی. رفتی از روی شوفاژ برداشتیشونو و دادی به دست من و بلند گفتی آهان آهانخندهخنده.

بابا راست میگفت اگه تو یاد کفشات نیفتاده بودی محال بود من و بابا یادمون بیفته و حتماً جاشون میگذاشتیم. فقط ما نفهمیدیم اون کفشها رو شوفاژ چطور رفته بودندچشمک.

خلاصه ش تا خونه برسیم با بابا از نظم و دقت و حواس جمعیت گفتیم و خندیدیم و حالشو بردیم. لبخند

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۳۱ ] [ ۳:٥٠ ‎ب.ظ ] [ سمیه سادات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رسول اکرم(ص): اکرموا اولادکم و احسنوا آدابهم یغفرلکم: فرزندان خود را گرامی دارید و آنان را خوب تربیت کنید تا آمرزیده شوید. بحارالانوار ج101 ص95 ------------ من، اینجا، صرفاً خاطرات شیرین محمدمهدی رو ثبت میکنم تا امروز بر لبان دوستانم و فردا بر لبان محمدمهدی لبخندی بنشانم ان شاءالله ------------------------- تولد محمدمهدی: 1388/7/28.....................تولد خواهر محمدمهدی(فاطمه خانوم):1393/3/11