برای پسرم
خاطرات محمدمهدی
قالب وبلاگ

دو روزه که کچلمون کردی از بس با ناله گفتی مامان جون شکست و بعد بینیتو به سمت آسمون بلند کردی و گفتی دادت(ساعت) :

ماجرا از این قراره که سه شنبه به طرز عجیب و غافلگیرکننده ای ساعت دیواری میفته رو بینی مامان جونی و منجر به خونریزی شدید بینیش میشه ناراحتگریه. تو هم که شاهد ماجرا بودی و متأثر از ماجرا شدی (به گفته شاهدان ماجرا در لحظاتی که همه نگران مامان جون بودند و خون بینی بنده خدا بند نمیومده تو چنان شیون و فغان راه انداختی که همه از جمله خود مامان جونی ماجرارو فراموش کردند و به تو پرداختند) ،  حالا مدام به همه گزارش ماجرارو میدی.  خلاصه اینکه ماجرای بالا حالا تبدیل به یک شغل (تعریف کردن)برای تو  و یک خنده بازار قهقههبرای خانواده مخصوصاً دایی محمد شده ؛آخه دایی محمد هم دستت انداخته به این معنی که تا بهت میرسه میگه محمد مهدی من نفهمیدم مامان جونی آخرش چی شد و حرفش تموم نشده تو شروع به تعریف ماجرا میکنی با همون حس و حالی که برات تعریف کردم و بعد همه مشعوف از نحوه توضیحات تو بعد از اتمام تعریف دوباره سوالو ازت می پرسند و تو بدون اینکه خسته بشی بارها و بارها براشون ماجرارو توضیح میدی.لبخند الهی مامان سمیه فدای پسر پر از احساسش برهفرشته

راستی از این ماجرا فیلم هم گرفتم که تو آرشیو مهر 90 برات ذخیره ش کردم .هروقت این پستو میخونی فیلم رو تماشا کن خیلی قشنگه و با دیدنش کاملاً متوجه شیرین زبونی و دلبری خودت موقع توضیح ماجرای "مامان جون شکست "به بقیه ، میشی

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٧/٧ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ سمیه سادات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رسول اکرم(ص): اکرموا اولادکم و احسنوا آدابهم یغفرلکم: فرزندان خود را گرامی دارید و آنان را خوب تربیت کنید تا آمرزیده شوید. بحارالانوار ج101 ص95 ------------ من، اینجا، صرفاً خاطرات شیرین محمدمهدی رو ثبت میکنم تا امروز بر لبان دوستانم و فردا بر لبان محمدمهدی لبخندی بنشانم ان شاءالله ------------------------- تولد محمدمهدی: 1388/7/28.....................تولد خواهر محمدمهدی(فاطمه خانوم):1393/3/11