برای پسرم
خاطرات محمدمهدی
قالب وبلاگ

اگه خدا بخواد 5شنبه هفته دیگه 2 سالت تموم میشه بهمین خاطر تصمیم گرفتم بعضی کارها و علایقتو تو این مطلب برات ثبت کنم:

1-وقتی زمین میخوری یا جاییت آسیب نه چندان جدی میبینه، مثل یک مرد قوی گریه نمیکنی ،بلکه با لوس بازی هرچه تمام که فقط از عهده یک دختر لوس برمیاد به سمت من و بابا میای و ازمون میخوای تا غرق بوسه ت کنیم.چشمکماچ

2-دیروز صبح بعد اینکه از خواب بیدار شدی قصد بازی کردی و بهمین خاطر اجازه ندادی مای بی بی تو عوض کنم .همین امر باعث شد کمی خونه رو آبیاری کنی جالبه که خودت هم اعتقاد داشتی آب ریختی زمین خندهو قسمت جالب ترش اینجاست که بعد از آبکشی فرش با کمک بابا اونهم با مشقت زیاد،که شما هم شاهدش بودید شروع کردی به صلوات فرستادن:انا مه مه د ، انا نه نه قهقهه

با شنیدن ذکر صلوات از دهان مبارک شما اونهم بعد از اتمام کار ،تمام خستگی از تنمون بدر رفتلبخند.آخه وروجک از کجا میدونستی باید همچین مواقعی چیکار کنی تا دل من و بابا رو بدست بیاری؟!

3- از اونجاییکه بخوردن جگر و کوبیده اونهم در رستوران و جگرکی علاقه وافر داری از هفته ها قبل تصمیم گرفتم هفته ای یکبار ببرمت رستوران و یکبار هم جگرکی تا شاهد ذوق و شوقت باشم. خیلی قشنگ و آروم رو صندلی میشینی و البته اگه فرحزاد رفته باشیم رو تخت. بعد خیلی خوب و با اشتیاق میخوری که من خورذن هیچ غذایی رو تو این دو سال به این شکل ازت سراغ ندارم.تازه وسط خوردن دوغ هم طلب میکنیزبان

4-بارها تصمیم گرفتم عادتت برای خوابیدن تو گهواره اونم از نوع سنتیش بگیرم ولی هنوز موفق نشدم.اگه از شدت خواب در حال بیهوش شدن هم باشی باز وقتی میخوابی که بگذاریمت تو گهواره و تکونت بدیم و البته لالایی هم بخونیم

البته بابا بعضی وقتها از روش خاصی برای خواب کردنت استفاده میکنه (کمر و شونه هاتو ماساژ میده)که خیلی جواب میدهچشمک

5-چند شب پیش بردیمت پارک پرواز.فقط سرسره بازی کردی و حاضر نشدی ار بقیه وسایل های موجود تو پارک استفاده کنی.اون شب دوباره بمن و بابا ثابت کردی که خیلی به آنچه که مال تو به حساب میاد علاقه داری و ازش محافظت میکنی . اینو میگم چون وقتی روی سرسره بودی یک نی نی نه چندان کوچیک اومد به سمت توپت و شوتش کرد.اونجا به وضوح شاهد بودم که با دیدن اون صحنه قلبت داشت از جا کنده میشد. با سرعت باد پایین اومدی ،رفنی دنبال توپت ، برداشتیش و تا آخرین لحظه بازی  زمینش نگداشتی:با توپت سرسره بازی میکردیتعجب

6-بابا هنوز هم تو رو موقعیکه میخواد خوراکی بخره ،به حساب نمیاره. از هرچیز دوتا میخره. فکر کنم تو هم تصمیم گرفتی با این طرز تفکر مقابله کنی و البته دود این جدال بین پدر و پسر به چشم من بینوا میره:چند شب پیش بابا رفت و دو تا ساندویچ گرفت، به نیت من و خودش.با اجازه تون یکیشو خودش خورد و اون یکیرو هم شما از چنگال من بدر آوردید و دریغ از ذره ای،نوش جونت عزیز مامان

7- شنبه این هفته همه شرایط مساعد بود برای اینکه من و بابا بریم یگ گوشی موبایل برای من بخریم .تصمیم گرفته شد تو رو پیش مامان جونی بگذاریم، ولی لحظه آخر دلمون برات سوخت و سه تایی راهی شدیم.چون یک قسمت از مسیر طرح ترافیک بود مجبور شدیم ماشینو پارک کنیم و با تاکسی ادامه بدیم. چشم هیچ بنی بشری این روزو نبینه: به محض سوار شدن به تاکسی شروع  کردی های های غریبانه گریستن که چی؟:ماشین بابا ماشین بابا

خلاصه اینکه از اونجاییکه نه من حال دار بودم و نه تو مثل مامانت ظرفیت مغازه گشتن داری، وطیفه خرید گوشی رو به بابایی سپردیم .اونم رفت یک گوشی بسیار زیبا و خوش قیمت و البته مردانه خریدتعجب

[ جمعه ۱۳٩٠/٧/٢٢ ] [ ٧:۳٦ ‎ق.ظ ] [ سمیه سادات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رسول اکرم(ص): اکرموا اولادکم و احسنوا آدابهم یغفرلکم: فرزندان خود را گرامی دارید و آنان را خوب تربیت کنید تا آمرزیده شوید. بحارالانوار ج101 ص95 ------------ من، اینجا، صرفاً خاطرات شیرین محمدمهدی رو ثبت میکنم تا امروز بر لبان دوستانم و فردا بر لبان محمدمهدی لبخندی بنشانم ان شاءالله ------------------------- تولد محمدمهدی: 1388/7/28.....................تولد خواهر محمدمهدی(فاطمه خانوم):1393/3/11