برای پسرم
خاطرات محمدمهدی
قالب وبلاگ

این روزها شدیداَ به دوچرخه علاقه مند شدی و هرجا و دست هرکسی میبینی با ناله و گاه گریه میخوای که اون دوچرخه دست تو باشه.خاطره ای هم که میخوام اینجا تعریف کنم برات، مربوط به کارهای عجیب و غریب من و بابا میشه و نگاهمون به تربیت فرزند چشمکفقط امیدوارم بعد خوندن این خاطره .....عصبانی

راستی شما به دوچرخه میگید:دو دقهخنده

5 شنبه هفته پیش عزممونو جزم کرده بودیم که برات دوچرخه بخریم، آخه من دیگه طاقت این همه جزع و فزع تو رو بخاطر دوچرخه، اونم وقتی دست دیگران میدیدی نداشتم. خلاصه تا غروب هروقت اومدی ناله کنی، غذا نخوری،شیطونی کنی و .... با وعده خریدن دوچرخه آروم شدی و چه خوب میفهمیدی که قراره اونروز ذوق زده شی.خنده

لحظه موعود فرا رسید.وارد دوچرخه فروشی شدیم و تو مثل بچه هایی که به علت فقر والدین، سالها در حسرت دوچرخه بودن ، به سمت تک تک اونا میرفتی و البته من بدتر از تو.فقط یک کارت عجیب بود و اون اینکه سوار هیچکدوم از دوچرخه ها نمیشدی بلکه به هر دوچرخه ای که میرسیدی دسته شو میگرفتی و هلش میدادی یعنی دقیقاٌ همون کاری رو میکردی که با موتور دستی،موتور شارژی،ماشین شارژی و فیلت میکردی.حتی به اصرار بابا یا من برای سوار شدن توجه نمیکردی و سوار نمیشدی.تعجبلذا من و بابا هم بعد اینکه کلی با فروشنده که یک خانم بسیار محترم و صبور بود صحبت کردیم  کلاً از خرید دوچرخه منصرف شدیم و تصمیم گرفتیم بگذاریم هروقت بزرگ تر شدی و خواستی سوار دوچرخه بشی و نه هلش بدی ،برات بخریمقهقهه.و این شد که با وعده خرید یک ماشین دستی کوچیک و فلزی راضی شدی از قسمت دوچرخه ها خارج بشی . و اما ماشین...

برات ماشین خریدیم یک ماشین آبی فلزی خوشگل و تو چقدر از داشتنش شاد شدی و من چقدر از خریدش ناراحت، آخه ظرف دو هفته دو تا ماشین خریده بودی و این از نگاه من مثبت نیست. بنابراین از یک فرصت مناسب استفاده کردم و  هنوز به خونه نرسیده از جلوی چشمت برداشتمش(بعد کلی فکر کردن به این راه حل و نتیجه رسیدمچشمک) و حالا تو کشوی سازمان قرارش دادم و منتظرم یک زمان طولانی از خرید ماشین قبلیت بگذره و بعد بهت بدمش.(بعد غیب شدن ماشین چندباری با زبان بی زبانی دنبال ماشین بودی ولی چون در ظاهر نتونستی ثابت کنی که کدوم ماشینو میخوای لذا ما هم بروی مبارک نیاوردیم)

راستی این ماشین دومین ماشینیه که تو کشوی سازمان قرار گرفته.یکی دیگه هم سوغاتی خاله مرجان از مشهده که گذاشتم تو فرصت مناسب بهت بدمنیشخند

حالا دیگه قضاوت با خودتتهلبخندمن که علیرغم اعتراض مامان جونی و خاله ها به این کارهام که به حساب خساستم میزارنش،معتقدم کار درستی کردم .بابا هم تأییدم میکنه و همین برای من کافیه

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/٢٦ ] [ ٧:٤٦ ‎ق.ظ ] [ سمیه سادات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رسول اکرم(ص): اکرموا اولادکم و احسنوا آدابهم یغفرلکم: فرزندان خود را گرامی دارید و آنان را خوب تربیت کنید تا آمرزیده شوید. بحارالانوار ج101 ص95 ------------ من، اینجا، صرفاً خاطرات شیرین محمدمهدی رو ثبت میکنم تا امروز بر لبان دوستانم و فردا بر لبان محمدمهدی لبخندی بنشانم ان شاءالله ------------------------- تولد محمدمهدی: 1388/7/28.....................تولد خواهر محمدمهدی(فاطمه خانوم):1393/3/11