برای پسرم
خاطرات محمدمهدی
قالب وبلاگ

از مدتها قبل تصمیم گرفته بودیم امروز بریم خرید پوشاک آخه تعطیلات بود و بابا مهدی وقتش آزاد.ولی ظاهراً قسمت نبود خرید کنیم، آخه همینکه وارد نیایش شدیم بابا غیرمستقیم گفت:حیفه وقتی هوا اینقدر عالیه آدم وقتشو تو بازار سپری کنه و بچه شو محروم از گردش توی پارک جمشیدیه کنه. و این شد که راهی پارک جمشیدیه شدیم بدون اینکه بدونیم برف سنگفرش های پارکو سفیدپوش کرده. گریهخنده

از دیدن برف چنان شگفت زده شده  و به هیجان اومده بودی که یکسره میگفتی :"این چیه این چیه "و وقتی جواب میدادم :این برفه ، سریع میگفتی:" برف باژی برف باژی "و چند دقیقه بعد دوباره از نو شروع میکردی ،این چیه این چیه و ...لبخند

میدونم که هر بچه ای در یک دوره ای از زندگیش خیلی سؤال میپرسه جوری که اطرافیانش از شدت سؤالهای اون خسته و درمانده میشن و من احساس میکنم اون دوره از زندگی تو از امروز شروع شده آخه یکسره به هرچیزی که اطرافته اشاره کرده و میگفتی :"این چیه این چیه "و اونقدر میگفتی تا جواب بشنوی و البته بماند که این وسطا کلی هم شیطنت میکردی و حتی در مورد اشیایی که کاملاً هم میشناختیشون میپرسیدی.عصبانیلبخند وای که اگه قرار باشه این وضعیت مدتها ادامه داشته باشه ....

راستی امروز به ماهی های استخر داخل پارک کلی پیچس(چیپس) دادینیشخند

[ دوشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٦ ] [ ٥:٤٥ ‎ب.ظ ] [ سمیه سادات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رسول اکرم(ص): اکرموا اولادکم و احسنوا آدابهم یغفرلکم: فرزندان خود را گرامی دارید و آنان را خوب تربیت کنید تا آمرزیده شوید. بحارالانوار ج101 ص95 ------------ من، اینجا، صرفاً خاطرات شیرین محمدمهدی رو ثبت میکنم تا امروز بر لبان دوستانم و فردا بر لبان محمدمهدی لبخندی بنشانم ان شاءالله ------------------------- تولد محمدمهدی: 1388/7/28.....................تولد خواهر محمدمهدی(فاطمه خانوم):1393/3/11