هوش از سر پریده

میخوام یک ماجرای جالب و رمانتیکیرو که دیروز خودت ایجادش کردی برات تعریف کنم فقط قبلش بگم که تا دیروز فکر میکردم از من و بابا جدانشدنی هستی آخه محال بود پارک یا جاییبریم و تو لحظه ای از ما غفلت کنی حتی تو اوج بازی وقتی مارو زیر نظر داشتی که مبادا ازمون  یا ازت دور شده باشیم . دیروز هم تو پارک همینطور بود بازی میکردی و البته کمی از ما دور شدی تا بتونی با گربه بازی کنی ولی بابا هم شاهدا که هر یک دقیقه و شاید کمتر برمیگشتی و مارو میدیدی و حتی با دستات بای بای هم میکردی و ماهم به تناسب بهت جواب میدادیم.

دقیقاَ تو همین حال و هوا بودی که دختر بچه ای همسن و سال خودت با مامانش بهت نزدیک شد و بی ادب جلوی چشم ما بغلت کرد. چنان دچار شوک شده بودم که متوجه ادامه ماجرا نشدم فقط میشنیدم که بابا میگه : "سمیه نگاه کن پسر ندید بدیدت تا یک دختر دیده ننه باباش فراموشش شدهناراحت  داره باهاش میره"

داشتی باهاش میرفتی و اصلاَ به پشت سرت نگاه نمیکردی ناراحتاونقدر رفتی که کاملاَ از دید ما خارج شدی اینجا بود که به بابا گفتم پسرم از دست رفت ،برو دنبالشلبخند

یعنی ما باید خودمونو برای همچین روزایی آماده کنیم تا کمتر آسیب ببینیم و اذیت بشیمچشمک

/ 2 نظر / 9 بازدید
پسر بجنوردی

اوه متاسفم مامان سمیه ، اما این قانون روزگاره متاسفم که اینو میگم شما هم جای مادر من اما اینو بدونین پسر بیشتر به مادر توجه میکنه تا پدر پس مراقبش باشین بعدشم پسرتون خیلی زود جو گیر میشه باید خیـــــــــــلی خیــــــــــلی حواستون بهش باشه

مریم

وقتی محمدمهدی عاشق میشود!!![چشمک]