سر بی مو

دیروز که بعد اداره برای تحویلت از مامان جونی رفتم خونه شون با یک صحنه خیلی عجیب و جدید و لذت بخش مواجه شدم:"یک پسر بچه کچل به استقبالم اومده بود" وای که خیلی برام ناشناخته بود قیافه جدیدت. اینگار عوضت کرده بودنچند لحظه ای مبهوت نگاهت کردم.البته کچلی تو رفتارت هیچ تأثیری نگذاشته بود و دقیقاً همون اداهاییرو در میاوردی ک هر روز.خیلی زشت و قشنگ شده بودی.هردوشو گفتم چون هرلحظه یکی از اون دو احساسو نسبت بهت پیدا میکردو.بنظرم بابا هم مثل من حس دوگانه ای نسبت به قیافه جدیدت پیدا کرده بود.خنثی

نمیدونم باید به این اقدام مامان جونی واکنش مثبت نشون می دادم یا نه؟فقط گفتم دستت درد نکنه(البته ناگفته نماند که ایشون و دایی ها و خاله هات جوری پیشگیری کردن از واکنش من که اصلاً جردت نکردم اعتراض کنم و کاری جز تشکر نمیتونستم انجام بدم)

ناگفته نماندا خیلی راحت شدی و سرت میتونه یک نفس عمیق بکشه.مامان جونی کلی هم ازت تعریف کرد که مثل یک آقای جنتلمن نشستی و به آرایشگر اجازه دادی تا کارشو انجام بده

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
مریم

لابد شده عیتنهو بچه مدرسه ایها، کلاس اولیها[تایید][لبخند]