آجیل و محمدمهدی و مهمان

سوم عید میزبان عمو خلیلی و خانواده محترمش بودیم من و بابا و شما. خلاصه شو میگم و خیلی وارد جزئیات نمیشم. تا ده دقیقه اول از خجالت از بغل من یا بابا پایین نمیومدی کم کم یختون باز شد تا اونجا که وقتی برای زهرا خواهر عمو آجیل گذاشتم عملیات تخریبو شروع کردی:اول آجیلو از پیاله ریختی تو بشقاب بعد عکس ای کار یعنی از بشقاب تو پیاله بعد چندبار تکرار دیدی اینطوری ارضاء نمیشی از بشقاب دونه دونه آجیلارو برمیداشتی و پرت میکردی باز دیدی فایده نداره  کل ظرفو بلند کردی و همه آجیلارو یکضرب رو زمین خالی کردی و شروع کردی دست روش کشیدن و بعد همه اینکارها دوباره جمعشون کردی و به خاله اشاره که بخوردشون. جالبه نمیدونم چرا من بجای اینکه ممانعت کنم بهت میخندیدمو از شیطونیات لذت میبردم . فردا ی همان روز هم موقع صبحانه شیرین کاریاتو برای عمو و خانواده ش تکمیل کردی .نمیدونم اونام از دیدن کارهای تو و شیطونیات مثل من لذت بردند یا نه و پیش خودشون گفتند چه بچه ای ؟خجالت

/ 0 نظر / 8 بازدید