غذا خوردن

آخ که چقدر این غذا خوردنت رو اعصاب منه.دیروز یک عالمه مطلب در ارتباط با نحوه رفتار والدین با بچه های بد غذاشون خونده بودم و تصمیم گرفته بودم پیشنهادات ارائه شده تو اون مطالب رو پیاده کنم مثل اینکه خونسرد باشم، بزور بهت غذا ندم،خوراکی های مورد علاقه ت رو سر راهت بگذارم و کلی از این کارهای روشنفکرانه ! اما حیف همینکه خسته از سرکار به خونه برگشتم  و با رنگ پریده و صورت لاغرت مواجه شدم تمام اون اطلاعات دریافتی از ذهنم بیرون پرید و تمام همم این شد که بهت سوپ و موز و شیر و تخم مرغ و ماکارونی بخورونم و همین باعث شد که تا آخر شب هردو نه اشتباه گفتم هر سه مون یعنی من،تو و بابا عصبی بودیم از بس که به هم پرخاش کرده بودیم،از بس که من گریه و قهر کرده بودم تا تو لقمه ای غذا بخوری ، از بس بابا میانجیگری کرده بود بینمون و از بس تو بخاطر اینکه من میخندم(بخندم) با نارضایتی غذا خورده بودیناراحت

آخر شب ازت کلی معذرت خواهی کردم:محمد مهدی ببخشید که سرت داد کشیدم،دعوات کردم،منو میبخشی؟گریه

محمدمهدی:آیه(آره)

واقعاً؟منو میبخشی؟ببخشم که بخاطر غذا اینقدر اذیتت کردم،میبخشیم؟

محمدمهدی:آیه بخشی(بخشیدم یا میبخشم)

و هر دو در آغوش همدیگه بازی بوس راه انداختیم

/ 3 نظر / 8 بازدید
عمه نرگس

چرا به بچه به زور غذا میدی . محیا هم اگر به زور بهش غذا بدم نمی خوره .به نظر من اگر یک بچه دیگه کنارش بشینه و غذا بخوره آن تشویق می شه و کاملا غذاشو می خوره.مهم اینه که حالا اون یک بچه را از کجا گیر بیریم!

خاله مرجان

محمد مهدی خالهواقعا بخشیدی؟ یا از ترست گفتی بخشی!!![چشمک]

مینیاتوری از "مهر"[قلب]