قصه محمدمهدی و سماء

از وجود اونهمه بچه تو مهمونی غرق لذت و شادی بودی.هراز چندگاهی هم سری بمن میزدی و به همراه قهقهه مستانه یک چیزایی از بازیت میگفتی و بدو بدو برمیگشتی که یکدفعه دیدم ناله ت بلند شد. از سماء  5 ساله،دختری که تو اون جمع فامیلی معروف به بدجنسی بود کتک خورده بودی اونم بی دلیل.دلم خیلی برات سوخت ولی کاری نمیتونستم بکنم؛ باید مرد بار بیای و من نباید اینجور مواقع مدافعت باشم (شنیدم که نباید  دخالت کرد و باید گذاشت تا بچه خودش گلیمشو از آب بیرون بکشه). از طرف دیگه من که نمیتونستم بخاطر بچه خودم با بچه دیگه ای درگیر شم (پس بهم حق بده و وقتیکه داری این مطلبو میخونی متهم به دلسوز نبودن و... نکنم لطفاً) خلاصه چندین بار حسابی چلونده شدی و البته دیگه گریه نمیکردی بلکه کتک خوردنو پذیرفته بودی.

بمیرم برات مادر

دیگه خسته شده بودی اومدی تو بغلم تا مثلاً بخوابی.شروع کردم به قصه گفتن.قصه سماء و محمدمهدی و کتکهایی که محمدمهدی خورده بود.آخر قصه  هم با غیظ گفتم وقتی کسی میزندت موش نباش بلکه مثل شیر برو بزنش.سماءرو باید میزدی اگه یکبار دیگه زدت موهاشو بکش و ... و تو متفکرانه به تمام حرفهام گوش میکردی.

با قصه من خوابت که نبرد هیچ، بلافاصله بلند شدی و رفتی سراغ سماء. مشغول بازی با دوستش بود که ناغافل دست انداختی به موهاش و کشیدی و الفرار.بیچاره شوکه شده بود.

"یعنی تو اینقدر حرف گوش کن بودی و من نمیدونستم"

خیلی ذوقزده شده و حسابی حال کرده بودم و دیگه قلبم از کتکهایی که خورده بودی تیر نمیکشید.

/ 2 نظر / 9 بازدید
عمه نرگس

کتک کاری یاد بچه میدی حال هم میکنی!

شیره[خنده][تایید]