سفرنامه مشهد مقدس

پیامبر اکرم صل الله علیه و آله و سلم:

فرزندآدم فقط به کسی واگذار می شود که به او امید بسته باشد و اگر به کسی غیر از خدا امید نمی بست به غیر او واگذار نمیشد.

کنز العمال،ح5909

بسم الله الرحمن الرحیم

بالاخره بعد دوسال دوری و ناله و نوله و دعا و نیاز، ما هم عازم سفر مشهد مقدس شدیم.

این سفر که دومین سفر شما به مشهد مقدس و در سن سه سال و هشت ماه و شانزده روزه گی بود، با سفر قبلی خیلی فرق میکرد! حالا برای خودت حسابی آقایی شده بودی و خداییش اذیتات خیلی خیلی کم!لبخند

پسر گل من، در این سفر، نه بار ما که یار ما بودی،  چراکه تحت هیچ شرایطی حاضر نمیشدی ما یعنی من و پدرت چمدانو حمل کنیم بلکه خودت به تنهایی چمدانو میکشیدی رو زمین و هروقت که از سر لطفنیشخند اراده میکردیم تا کمکت باشیم در حمل چمدان، چنان اعتراضی میکردی که....(نگم بهتره)چشمک

اولین بار که راهی حرم شدیم تمام مسیر بیست دقیقه ای رو (بما گفته بودن فاصله هتل تا حرم، ده دقیقه هم نمیشه لذا پیاده راه افتادیم. اما کمه کمش بیست دقیقه راه بود و البته ما دفعات بعدش تن به پیاده روی ندادیم بلکه هتل تا حرم و حرم تا هتل سوار ماشین میشدیم) به بهانه اینکه "خسته هستم" از بغل اینجانب پایین نیومدی و بنده نیز از اونجا که از شوق زیارت، حسابی داغ بودم، نه تنها مانعت نشدم که تمام مسیر رو با بوسیدن پشت سرهم گل روی شما طی کردملبخند و همینطور از در حرم تا صحن انقلاب، پدر گرامیت شمارو بغل کردن و جالبه که در تمام این مسیر جهت حفظ موقعیت، باباتو بوسه بارون میکردی. میگم جالب چون، فکر کنم تو اون بیست دقیقه ای که بغل من بودی، بیشتر از صد بار بوسیدمت درحالیکه در قبالش یکبار هم منو نبوسیدی، اما حالا بابارو اینطور غرق بوسه میکردی (آخ که چقدر  لج آدمو درمیاری. دلم از این میسوزه که بابا هر چند ثانیه میگذاشتت زمین و بعد با غر و منت بغلت میکرد اما من...)

جایگاه ما در این چند روز دارالحجه بود. یعنی من به عشق اینکه شما در این قسمت از حرم، حال کنی و بازی، میبردمت اونجا اما دریغ از اینکه دل به بازی بدی. یبار بهت گفتم: برو با بچه ها بازی کن جواب دادی: من که باهاشون دوست نیستم. گفتم: خب برو باهاشون دوست شو که باز جواب دادی: من نشستم اینجا، اگه خودشون خواستن بیان با من دوست شنتعجب یعنی چنان پسر خودشیفته ای داریم ما؟!لبخند

 

یبار تو حرم، خودم بردمت با یه خواهر و برادری که ازت به ترتیب دو سال و ینج سال بزرگتر بودن، دوست کردم اما با این کارم غلط زیادی کردم که حد و اندازه نداشت. اونقدر شیطونی کردی و آتیش سوزوندی که بارها خودمو لعن کردم! سر صف نماز جماعت با خانومهای دیگه، حرف میزدیم و من هم حسابی گرم گرفته بودم از چگونگی و روشهای تربیتیم چشمک و اظهار علم و فضل و اینا که یباره وسط بازی، چادر نماز منو برداشتی و بستی به صورتت جوریکه فقط چشمات باز موند و رو کردی به حضار و گفتی من یزیدم! ناراحت منو میگی آب شدم رفتم زیر زمین! خجالت منو که دیدی، ادامه دادی: آهان اشتباه گفتم، من خواسته بودم شمر بشم! گریهیعنی حسابی از خودت دراومده بودیا !نگران

هنگام برگشت، وقتی هواپیما از رو زمین بلند شد با صدای بلند و از پشت پنجره درحالیکه دست تکون میدادی، فریاد زدی: خداحافظ امام رضا قلب وقتی هم که هواپیما نشست رو زمین، دوباره با صدای بلند گفتی: مامان بالاخره سقوط کردیم؟ لبخند یعنی تمام مسیرو در انتظار سقوط بودی! نمیدونم تو اون ذهن کوچیکت چه تصویری از سقوط داری؟!!متفکر

یکی دیگه از سؤالاتت هم در طول مسیر این بود: مامان! اگه رسیدیم میرسیم؟ و من هرگز منظورتو نفهمیدم!متفکر

وقتی خانوم مهماندار از بلندگو اعلام کرد که کمربندهاتونو ببندید با صدای بلند جواب دادی: خانوم ما کمربندامونو بستیم و اینجا شلیک خنده بود که از هر طرف شنیده میشد. شما هم از خنده حضار به وجد اومده بودی و دیگه ول کن نبودی و هی مزه میپروندی!لبخند وقت خروج از هواپیما مرد و زن بودن که نزدیکمون میشدن و هریک به نحوی قربون صدقه ت میرفتن بخاطر شیرین زبونیات، فقط کم مونده بود که ازت امضا بگیرنچشمک

روز آخر سفر ازت پرسیدم: محمدمهدی رفتی امام رضا برای من و بابا چی دعاکردی؟ جواب دادی: دعا کردم إ شاالله برید کربلا، مکه. برای مامان جونی؟ دعا کردم بره مشهد ( مامان جونی اینروزها کربلاست) برای عمو خلیلی چی؟ دعا کردم بره کربلا، مکه (برای فلانی و فلانی هم همین دعای عام یعنی رفتن به کربلا و مکه رو کرده بودی) برای خاله مریم چی؟ دعا کردم بچه های خاله مریم(یعنی همون دو تا شازده گیم نتی) خوب درس بخونن! برای خاله نرگس چی؟ دعا کردم خاله نرگس یه شوهر خوب پیدا کنهلبخند یعنی آدم یه خواهرزاده مثل شما داشته باشه دیگه غمی هم داره؟چشمک (خاله مریم و خاله نرگس با شما هستماچشمک)

/ 84 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طاهره

ای وای یادم رفت خودمو معرفی کنم[خجالت]وقتی نصفه شب رمضون بجای مناجات و نیایش وبگردی کنی همین میشه دیگه!!!

فاطمه

سلام. یه هفته قبل از عاشورای 91 مدیر مدرسه یه عکس از حرم امام رضا رو زد به دیوار .یه لحظه از ته دل خواستم کاش زود برم اونجا. سر یه هفته کارا انقدر راحت ردیف شد که خودمون هم موندیم...... من و دوستام با هم رفتیم مشهد فوق العاده خاطره خوبی شد برامون یاد اون روزا افتادم

خاله تسنیم سادات

سلام مامانی جون احوال شما ؟.گل پسری خوبه ؟قبول باشه. معمولا جویای احوال گل پسریتون هستم ماشاالله خیلی شیرینه خدا حفظش کنه. خواهریم هنو از مسافرت برنگشته .رمزش رو خصوصی براتون میذارم

عمه

سلام.کجایی عزیزم.نخواستیم بلندبنویسی کوتاه بنویس.کشته شدیم تواینهمه معتادوچطور جاگذاشتی؟[گل][خنده]

منتظر

سلام دو سال هست دلم تنگه حرم هست، منی که سالی دوبار میرفتم حرم تو خواب هم نمی دیدم که دو سال نرم حرم... دارم التماسش میکنم قبول کنه بعد از ماه مبارک برم... تو رو خدا دعا کنید بطلبه که برم...

مامان تسنيم سادات

سلام توى اين شبها خيلى التماس دعا راستى ما دانشگاه امام صادق مى ريم شما هم اونجايى ؟

مريم

زيارتتون قبول باشه گل پسر شيرين زبونتو يه ماچ گنده كن تو اين شبا براي من و ني ني دعا كن

سقوط آزاد

سلام.زیارت قبول.اومدید شهر من بی خبر! تو وبلاگم جلوتر میگفتید در خدمت می بودم.

zeinab

man ke 1bar ham mash'had naraftam :D :{ ..amma in post jaleb bud ;) :X

عمه

سلام...چرا اینجا اسم نویسنده تغییرکرده؟وهمینطوراسم وبلاگ؟وهمینطورآدرس؟چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟