عید غدیر

امروز مثلاَ عید غدیر بود منم مثلاَ و اگه خدا قبول کنه از سادات و بنظرم شما باید برای من سنگ تموم میگذاشتید اما....

از بس گریه کردی و سر هرچی بهونه گرفتی(چون سرما خوردی ) که حسابی رو اعصابم بودیکلافه طوری که فکر کنم به اندازه تعداد انگشتان دستم از خدای بزرگ آرزوی مرگ کردم ناراحت(خدا منو ببخشه) و باهات قهرقهر.تازه امروز فهمیدم بچه بد و نق نقو داشتن یعنی چه و شدیداً دلم برای مادرهایی که مجبورند یک عمر با همچین بچه هایی سروکله بزنند سوختگریه. و النهایه اینکه امروز خیلی یاد عیدغدیر سال های گذشته افتادم روزهاییکه برامون مهمان میومد یا مهمانی میرفتیم (امروز مامان بابا مهدی مولودی گرفته بود ولی منکه هیچی از جشن نفهمیدم) ، بی دغدغه بچه و اذیتهاش.

افسوسافسوس

/ 2 نظر / 8 بازدید
خاله مرجان

چند روز پیش داشتم فکر میکردم که دیگه تا سالها خبری از یک عید یا مهمونی با خیال آسوده نیست. غصه نخور خوبه که محمد مهدی به ندرت اینطوریه

هدی

عيدت مبارك. خبري ازت نيست خانوم. حالا حالش چطوره؟ تا بچه است به محض مريض شدن ببرش دكتر. قبل از اينكه كار به گلو درد و سرفه و ... برسه.