سرماخوردگی

چندروزی بود که به صورت پراکنده تب میکردی و ماهم با شربت استامینفون تبتو پایین میاوردیم ولی دیروز تبت ادامه دار بود و ماهم مجبور شدیم ساعت یک بامداد ببریمت دکتر.  اونموقع شب با پای خودت روانه بیمارستان شدی و اونهم مشتاقانه .باورم نمیشد با پای خودت وارد اتاق آقای دچتر(کتر) شدی و بغل من آروم نشستی تا حسابی معاینه ت کنه و آخرسر هم با گفتن منون(ممنون) خطاب به دکتر از اتاقش بیرون اومدی.وای یک لحظه تمام خاطرات مربوط به دکتر رفتن هات جلوی چشمم اومد:نعره هایی که از عمق وجود میزدی،لگد پراکنی ها و نگاههای آلوده به ترس و کینه به دکتر بخت برگشتهتعجب

انشاءالله که پسر عاقلی شده اید شمالبخند

/ 2 نظر / 8 بازدید
خاله مرجان

پسرمون عاقل بود! مامان سمیه یعنی میتونم امیدوار باشم علی هم روزی بی گریه بره دکتر و بی گریه برگرده؟

یا زهرا

[لبخند]