اشتباه من

امام صادق علیه السلام:

پیامبر خدا از هر مجلسی برمی خاست، هرچند مدت کوتاهی در آن نشسته بود، 25 مرتبه استغفار می کرد.

کافی،ج2،ص504

بسم الله الرحمن الرحیم

بابا همیشه بمن میگه: بمن و حرفام اعتماد کن، من یه چی میدونم که میگم. هیچ وقت بیربط حرف نمیزنم و ...!

گرچه بارها به صدق گفته هاش پی بردم و چوب حرف گوش نکردنامو خوردم، اما باز نمیدونم چرا فراموشم میشه. نمونه ش همین امروز!

بارها و بارها از همون روز اول که مهدکودکی شدی گفته: حالا که نرگس قبول کرده محمدمهدی رو ببره مهد و بیاره، تو نبرش چون بچه ازت سخت جدا میشه و اینطوری از مهد بدش میگیره!

اما من تصمیم خودمو گرفته بودم و نمیشنیدم حرفاشو. میخواستم یه مادر روشنفکر و پر از اعتماد به بچه ی چهار ساله ش باشم. نتیجه ش هم این شد: علیرغم گذشتن یک ساعت از وقتی که به مهد سپردمت همچنان بغض دارم. تو راه مهد به اداره، از شدت فکرای جورواجور و ناراحتی ناشی از به یاد آوردن اشکها و بغض هات تا مرز تصادفی به یادموندنی و تاریخی در تاریخ خیابان سئول پیش رفتم و...

حالا هم میخوام مرخصی بگیرم برم جلوی مهد بشینم تا ساعت 12 شه. نه شاید برم داخل مهد و ببینم داری چیکار میکنه؟! یا شایدم...

/ 21 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرجان

جمع کن بابا... این لوس بازیا به من و تو نیومده.... ببین یه روز من نیومدم سر کارا! [متفکر] البته من هم بهت گفته بودم تو نبرش ولی بالاخره این مرحله جدا شدن از مادر هم خودش مرحله ای از رشده که باید طی بشه.

بنت الهدی

منم از این چوبا زیاد خوردم،تجربه میشود ... آدما با این تجربه ها بزرگ میشن....

مریم مامان آریا

ههههههههههه خیلی از حرف مرجان خنده ام گرفت خیلی باحال بود انصافا هم درست گفت هههههههههههههه

زهرا

اخرش رفتی دیروز مهدکودک؟! دلت آروم شد؟

تبسم

سمیه جان جوابت به زهرا خیالمو راحت کرد . همیشه خوش باشید.

مامان نازدونه ها

عزیزم بغض واشکهای گل پسرمون کوتاه ومقطعی بود و مطمئنن وقتی ازت جدا شد خودشو با دوستاش سرگرم کرده نه مثل مامانش که بغضها رو به محیط کارش هم برد[لبخند][ماچ]

دایی محمد

قربون آبجیم برم