جشن تولد

بالاخره خاله مریم پیروز شد و ما تو دام افتادیم تا برات یک جشن تولد حسابی با حضور همه اعضای خانواده بابا و مامان بگیریم.لبخند

تو آشپزخونه مشغول درست کردن الویه بخاطر مهمونی عصر بودم که وارد شدی با دهان باز،متعجب و لبریز از شادیخنده.با صدای پر از هیجان گفتی:مامان اینا  اینا و اشاره به بادکنک ها و تزئینات روی سقف. خیلی هیجان داشتی خیلی زیاد، منم در جوابت حسابی از اتفاقاتی که قرار بود عصر و شب برات بیفته تعریف کردم و همینطور از وقایع 28 مهر 1388.البته کمی پیاز داغشو زیاد کردم و از "مامان و بابا" گفتن و کر کر خنده هات تو روز اول تولدت برات گفتمنیشخند .قسمت جالبش اینجاست که من هر خاطره ای رو که تعریف میکردم تو اول با پایین آوردن سرت تأییدش میکردی و بعد هم دقیقاً همون خاطره رو همونطور که برات تعریف کرده بودم ، پیاده می کردیشخنده.خلاصه اینکه تا عصر حسابی ازت سوءاستفاده شد من جمله اینکه یک دستمال بهت دادم و تو هم از سر شوق کلی سرامیک هارو دستمال کشیدی(فرش و بلند میکردی و زیر شو دستمال میکشیدی:عین مامان جونی)چشمک

لحظه موعود فرا رسید :از همه بیشتر و محکم تر دست میزدی ، شمعهارو با همون ظرافتی که بهت یاد داده بودم فوت میکردی،کادو هارو هم خیلی قشنگ باز میکردی و از دیدنشون ذوق میکردی و آخر اینکه یک عروس خانمقلب خیلی خوشگل به اسم محیا خانم دختر عمه در تمام مراسم در کنارت صمیمانه نشونده بودی.

خیلی دلم میخواد داماد بشی عزیزم.قلب

و اما خاله مریم و پسرهاش وارد شدند، با یک دوچرخه آبی خیلی زیبا و دوست داشتنی.قیافه ت تماشایی بود وقتی دوچرخه از در داخل آپارتمان شد.دهنت کج شده  و لبخند پر از غروری رو لبات نشست.

آخرش این خاله مریم نگذاشت من حسابی تربیتت کنم

 

خیلی خوشحالم که برات تولد گرفتم. حالا از 5 شنبه تا الان هروقت فیلم تولدتو برات میزارم هرچی دلم بخواد میتونم تو شکمت بریزم و تو با خنده و شادی می بلعیش.

 

من و بابا خیلی خوشحالیم که تسلیم خاله مریم شدیم و برات تولد گرفتیملبخند

قلبمیشی خاله مریمقلب

از بابا هم خیلی ممنونیم که امکان گرفتن یک جشن خوب رو برامون فراهم کرد

قلبمیشی بابا مهدیقلب

/ 1 نظر / 8 بازدید
هدی

الهی سمیه ! چقدر ذوق کرده بچه! از دست زدن و ذوق کردنش معلومه!