ابل مجلم

بهت گفتم بیا برات داستان امامارو بگم. از اونجایی که خداروشکر به قصه شنیدن علاقه نداری، بار اول درخواستمو رد کردط اما بی توجه به بی تفاوتیت شروع کردم به گفتن: یکی بود یکی نبود.توی اون زمونای قدیم آدمای بدی زندگی میکردن. بهم دروغ میگفتن. حرفای زشت بهم میزدن. نماز نمیخوندن. به پدر و مادراشون بدی میکردن بخاطر همین خدا به یه آدم خیلی خوب که اسمش محمد(صل الله علیه و آله و سلم) بود گفت: تو پیامبر من هستی. برو پیش این مردم بد و به اونها بگو...

اومدی نزدیکم! چشم و گوش و دهان یعنی تمام وجودت متوجه من بود!

پیامبر خدا از دنیا رفت. بعضی از آدما که دلشون نمیخواست خوب باشن و دشمن خدا بودن رفتن خونه دختر پیامبر و ...

بعد خدا به حضرت علی (علیه السلام) که سرباز پیامبر و شوهر حضرت زهرا (سلام الله علیها)بود گفت که این مردم بدو به کارهای خوب دعوت کن. به همین خاطر امام علی(علیه السلام) شد امام اول ما. حالا ماها که امام علی (علیه السلام) رو دوست داریم بهمون میگن شیعه. یعنی یار حضرت علی (علیه السلام). دیدی میخونیم من بچه شیعه هستم...

تمام این مدت چشم دوخته بودی به دهان من. نمیفهمیدم هضم میکنی این کلمات و مفاهیمو یا نه؟ گرم گرفته بودم و یکسره جلو میرفتم!

امام علی(علیه السلام) رفت مسجد تا نماز بخونه. یه آدم خیلی بد به اسم ابن ملجم...

همچنان داری گوش میکنی. برخلاف وقتای عادی هیچ سؤالی هم نمیپرسی!

بعد شهادت امام علی(علیه السلام) پسرش امام حسن(علیه السلام) شد امام دوم ما. همونی که بخشنده بود و تنها. مردم خیلی اذیتش میکردن . میخواست با آدما و شاه بد شهرشون بجنگه اما هیچ کس سربازش نشد و کمکش نکرد. یه شب که خیلی تشنه شده بود، از کوزه  کنار رختخوابش، آب خورد اما آدمای بدرفتار توی آب سم ریخته بودن و ....

حالا امام حسین(علیه السلام) که داداش امام حسنه(علیه السلام) شد امام سوم ما!

 صدات بلند شد: مامان بسه قصه، من اشکم خواسته بود بیاد، نمیخوام گوش کنم.

تا خواستم بغلت کنم با دستت عقب روندیم و شروع کردی با صدای بلند و هق هق کنان گریه کردن که من تورو دوست ندارم. تو اصلاً مامان بدی هستی. اصلاً دیگه من بچه شیعه هستمو نمیخونم. باهات قهرم و...

اونقدر گریه کردی و بدی تا خوابت برد!

به خودم گفتم: خاک بر سرت با این داستان گفتنت. شاید تو در اثر کثرت گناه و نافرمانی از دستورات خدا و ائمه علیهم السلام سنگدل و قسی القلب شده باشی، اما  بچه شیعه به این کوچیکی فطرتش خیلی پاکه و نور 14 معصوم در همه وجودش میدرخشه و به خاطر فطرت پاکش طاقتش در برابر شنیدن مصائب آل الله برخلاف تو خیلی کمه ...

غم زهرا مرا سوز درون داد                        دم حیدر بمن شور جنون داد

حسین آمد به زخم دل نمک ریخت             مرا با شور عاشورا درآویخت

 


 *اگه داستان کربلارو میشنیدی چه می کردی!! یا الله

*برات خیلی سؤاله که: چرا حضرت عباس(علیه السلام) امام نیست؟ قبلترا که هرچی میگفتم حضرت عباس(علیه السلام) امام نیست قبول نمیکردی و میگفتی نخیرم حضرت عباس(علیه السلام) امامه آخه خیلی قویه!

* دیشب عکس یه آدمی رو  کشیده بودی که چشم نداشت! ازت پرسیدم این شکل کیه کشیدی؟در کمال ناباوری جواب دادی عکس ابلِ مجلمه(ابن ملجم لعنت الله علیه)!

/ 37 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یک حقوقدان

خاطره مال کی بود؟ کی خاله بود کی خواهرزاده؟ این بچه یک ساله محمدمهدی بود یا بچه خواهرت؟

صهبا

من که به این نتیجه رسیدم که بیشتر از همه ازخصوصیات اخلاقی و مهربانی و ارتباط با بچه ها از ائمه برا ی کوچکترها بگم تا داستان شهادت و.... بهتر می تونند ارتباط برقرار کنند. ولی خیلی شاکر خدا باش به خاطر اینکه علاقمند به یادگیری این مسایله! ان شالله ذوق آشنایی با خوبان عالم همیشه در دلش باشد.

یک حقوقدان

آره مبهم بود آبجی... من فکر کردم این خاطره محمدمهدی هست وقتی یک سالش بود

........

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم سلام علیکم دوست دارم بدونم خوانندگان محترم جای چه موضوعاتی رو در وبلاگ اخلاص خالی می بینند ان شاء الله تشریف بیارید و بهم موضوعات مورد نظرتون رو بگید ممنونم التماس دعا

قوی عاشق

سلام مامان گل آقا محمد مهدی جان یکی از دلایلی که بچه ها رو خیلی دوست دارم فطرت فوق العاده پاکشون هست حالا ما آدم بزرگا این همه در مورد بلاها و مصیبتها که بر اهل بیت"ع" میتونیم اینجوری برخورد کنیم خاله قو قربون این قند عسل بشه که اشکای قشنگش در اومده

مامان تسنيم سادات

سلام ببخشيد درست ننوشته بودم تولد تسنيم به ماههاى قمريه احتمالا چند روزه ديگه هم بايد تولد محمد مهدى به ماههاى قمرى باشه تسنيم همون آبان بدنيا اومده چهارم آبان و هفتم ذيقعده فردا درستش مى كنم الان خوابم مياد[نیشخند]

مامان نازدونه ها

عزیزم[قلب] شاید بهتر باشه تو داستان گویی هاتون بیشتر از قبل فقط به تشریح شخصیت ورفتارهای اون معصومان توجه کنید تا به نحوه ی برخوردی که اطرافیانشون باهاشون داشتند و مورد بی مهریشون قرار گرفتند که اینجور گل پسرمون تحت تاثیر قرار نگیره [ماچ]

حانیه

خدا حفظ کنه این فطرت پاک رو باید خودمون رو یک رفرش حسابی بزنیم . من برگشتم ولی سرما خوردم . سبحان هم تا بیداره نمیذاره من دست به کیبورد بزنم. وقتی میخوابه منم دلم غش میره بخوابم :دی