گریه مامان

دیروز وقتی ساعت 5:30 از سرکار رسیدم خونه مامان جونی تو تازه از خواب بیدار شده و سرشار از انرژی بودی لذا اصلاَ نگذاشتی لحظه ای بشینم و استراحت کنم و یکسره ددر ددرکردی .بهمین خاطر با اینکه خیلی خسته بودم بردمت پارک . ولی ظاهراَ ماجرا بهمین جا ختم نمیشد چون بعد یک ساعت بازی در پارک وقتی وارد حیاط خونه شدیم تحت هیچ شرایطی حاضر نشدی وارد راه پله ها بشی ،این بود که تا ساعت 9 تو حیاط انواع بازی ها رو کردی.دیگه داشتم از پا می افتادم. وقتی بابا بهم تلفنی پیشنهاد کرد بزور ببرمت بالا از خداخواسته شدم و بی توجه به گریه هات بردمت خونه.نمیدونم چرا تو خونه هم یکسره بهونه گیری میکردی و سر هرچیز گریه راه می انداختی.گریهگریهآخرین بار سر اینکه موزتو خوردم (هرچقدر بهت التماس میکردم بیا موز بخور حاضر بخوردن نشدی ،منم که گشنه بودم از لجم خوردمش) به گریه افتادی اونم چه گریه ای ناراحتو هرکاری میکردم آروم نمیشدی حتی با اینکه برات موز جدید آوردم قبول نکردی بگیریش و بس کنی گریه رو . منم برای اینکه آروم بشی تصمیم گرفتم برات مظلوم نمایی کنم و الکی گریه راه بندازم تا شرمنده بشی و دیگه گریه نکنی.ولی چشمت روز بد نبینه گریه مامان واقعی شد خنده.خودم هم نفهمیدم چی شد!! اشک میریختم اونم چه اشکی و تازه همراه با اشک برات روضه هم میخوندم:"خدایا من چه گناهی کردم که پسرم منو اذیت میکنه .از صبح تو دادگاه با یک قاضی  سرو کله زدم بعد تو سازمان با همکارها و رئیسم و جلسه علمی مدیریت بعدش با این جسم خسته و بیحال اینهمه پارک بردمتو و تو حیاط باهات بازی کردمو ....همینطور از همه جا برات خوندمخنده" خلاصه اینکه یک لحظه به خودم اومدم دیدم تو بغل منی ، دست در گردن هم انداختیم و من دارم روضه میخونم و با هم های های گریه میکنیم و عجب اینکه هر کاری میکردم اشکم بند نمیومد.کاری که وقتی برای بابا تعریف کردم غش غش خندیدقهقهه 

خودمونیم ها چه ماجراهایی با هم داریم مالبخند

/ 3 نظر / 7 بازدید
هماي

از بارش مداوم باران دلم گرفت از حال و روز فصل زمستان دلم گرفت از خش خش عبور در این فصل بی کسی وقتی شکست ، برگ درختان دلم گرفت بغضی در دل من ریشه کرد وبعد از قارقار شوم کلاغان دلم گرفت آدم بهشت را به بهای کمی فروخت از این هبوط ساده ی انسان دلم گرفت فهمیده اند رشته ی عمرم به دست توست وقتی که در نبودنت اینسان دلم گرفت بر برگ برگ دفتر شعرم به ناگهان دستی نوشت واژه ی پایان دلم گرفت

It دوستان

سلام وبلاگ رمانتیکی داری،بهت تبریک می گم... لطفا به وبلاگ من بیا و دیدگاهت رو نسبت خبرهای دنیای It ، برای ما بیان کن... ممنون[گل]

مریم

[ناراحت][ناراحت][ناراحت]