اوت

چند روز پیش در یک اقدام غیرمنتظره اقدام به خوردن اوت=توت کردی. توت خوردنت برام خیلی عجیب بود آخه جز سوپ و آبگوشت و آب سیب و شیرموز هیچ مدل خوراکی دیگه ای نمیخوردی.راستش جلوی در خونه یک درخت توت پرباره که اینروزها توت هاش سنگفرشهای خیابونو پرکرده .اونروز هم بابا یکی از اونارو برداشت و اگرچه ناامید از خورده شدنشون بود ولی به دستت داد و گفت بیا توت! تو هم در ضربتی  دهانت گذاشتی و ملچ ملوچ کنان خوردیش. نکته جالبش اینجاست که بلافاصله بعد خوردن گفتی اوت

خیلی ذوق کردم که کلمه جدیدی رو یاد گرفتی گرچه اشتباه. حالا هروقت که درخت توتو میبینی دستتو به سمتش دراز می کنی و یکسره میگی اوت اوت و بابا هم یکی میده بهت.

خاله مریم هم که متوجه علاقه ت به اوت شده بود در یک برنامه ریزی شما رو به یک مراسم اوت خوری در کوهسار دعوت کرد و دیروز با بقیه خانواده شمارو بردند.منم خیلی دلم میخواست باشم و از نزدیک شاهد رفتارهای بامزه ت که خاله و مامان جونی دیشب تعریف میکردن باشم ولی متآسفانه جلسه علمی داخل اداره نگذاشت.فقط همین قدر بگم که وقتی آخر شب از خاله تحویلت گرفتیم نمیشناختیمت.بوی شدید دود میدادی(به گفته خاله از بس که هیزم جمع کرده بودی برای آتیش)و حسابی لب و دهنت شیره ای و توتی بود و گل هم که از سر و روت میبارید.خیلی خوشحالم چون تو خیلی خوشحال بودی و یکسره میخندیدی و روحیه ت عالی بود دیشب با آرامش تمام سوپتو خوردی و خوابیدی{#emotions_dlg.e1}

/ 2 نظر / 10 بازدید
مریم

سلطان عشق, مادر

مریم

خواستم بخورمش[چشمک]خوشمزه